امیررضا و دوستان
خاطرات پسرک نازم
قالب وبلاگ


[ دوشنبه 17 مهر1391 ] [ 9:20 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
حادثه ای که هفته پیش در مهد برای امیررضا رخ داد و گل پسر مامان رو از ناحیه پیشانه مصدوم کرد

البته وقتی میگیم مصدوم شدی ناراحت میشه و همه تقصیرها رو گردن دنیز دوستش میندازه که هنگام دنبال کردن دنیز گل پسر مامان با شوفاژ مهد برخورد کرده و ...

مامانی با دیدن گل پسر خیلی ناراحت شد و امیررضا از ترس درد نذاشت کاری برایش انجام بدیم عکسها یه روز بعدش خونه عمو مهدی (عموی مامانی) گرفته شده و کمی از ورمش کم شده ...

 

 

[ پنجشنبه 2 مرداد1393 ] [ 12:13 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
یک شنبه 29 تیر ؛ شب خونه عمه فاطمه برای افطار دعوت بودیم

امیررضا ناز مامان در کنار نازنین فاطمه ، آوا و ابوالفضل عزیز کوچولوهای دلبند فامیل 

دختران صورتی پوش که امیدوارم در آینده دوستان خوبی برای هم باشن

و اما ابوالفضل که شیرین و دوست داشتنیه

 

وای که چقدر دلم میخواد محکم بغلش .btnhtml {height:22px;background-color: #E8F1F4;background-repeat:no-repeat;background-position:center center;border: 1px solid #E8F1F4; margin: 0; padding:0px; } .btnOver {height:22px;background-color: #FFFFFF;background-repeat:no-repeat;background-position:center center; border: 1px solid #FFFFFF;margin: 0; padding:0px; } .btnDown { height: 22px; border: 1px solid buttonhighlight;background-repeat:no-repeat;margin: 0; padding:0px; background-color: buttonhighlight; } .btnNA { height: 22px; border: 1px solid buttonface;margin: 0; padding:0px; filter: alpha(opacity=25); } .cMenu { background-color: threedface; color: menutext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuOver { background-color: highlight; color: highlighttext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuDivOuter { background-color: threedface; height: 9 }.cMenuDivInner { margin: 0 4 0 4; border-width: 1; border-style: solid; border-color: threedshadow threedhighlight threedhighlight threedshadow; } کنم و از بوسهای مخصوص دادا بکنم

نازنین فاطمه ناز با ظرافت خاص دخترانه اش

 

آوای عزیز ناز که بدخواب شده بود و مثل همیشه زیاد سر حال نبود

امیررضا و دوستان ناز امیررضا ، همه تون رو دوست دارم و براتون زندگی باسعادت همراه با موفقیت ،  شادکامی ، تندرستی و خوشبختی آرزو دارم

امضا : مامانی

 

[ دوشنبه 30 تیر1393 ] [ 9:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضا در حال خواندن دعای جوشن کبیر ؛ البته مابین خوندن صفحه دیگه رو باز می کرد و دعای فرج رو می خوند

امیررضای باهوش این روزها دعای فرج و سوره ناس رو یاد گرفته و در هر فرصتی برای مامانی میخونه ...

[ دوشنبه 30 تیر1393 ] [ 9:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
پنج شنبه ۲۶ تیر ماه - شب حدود ساعت ۱۲ در پارک ائللر باغی :

امشب برای افطار خونه مامان جون دعوت بودیم موقع اومدن امیررضا بهانه گیری میکرد و دلش نمیخواست به خونه برگرده و همش می گفت " من مامان جون رو دوست دارم ، پیش مامان جون می مونم ، بچه مامان جون میشم "

خلاصه با کلی ترفند و با وعده رفتن به پارک حاضر شد همراه مامانی و بابایی به خونه برگرده

برای عملی کردن وعده مون علی رغم خستگی مجبور شدیم پارک ائلر باغی بریم تا گل پسر مامان یکمی بازی کنه و بعد رضایت به خونه رفتن بده

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

از قدیم ندیما میگفتن واسه کسى بمیر که واست تب کنه...!

قدیمیا چه پر توقع بودن!

امیررضا ی من :

 من واست میمیرم حرفى نیست!

اما پسرک نازم خدا نکنه تو تب کنى...!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 12:25 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
امیررضا ناز مامان این روزا چندین بار شده موقع تماشای کارتون بدو میاد پیش مامان میگه " مامان منم دیگه بزرگ شدم میتونم تنهایی برم جنگل" ، " مامان من دیگه بزرگ شدم میتونم تنها تو خونه بمونم اگه آقا گرگه بیاد یا آقا دزده با تفنگ یا با شمشیرم اونو میکشم " ، " مامان چرا علیسا خونشون تنها مونده بود منم میخوام تنها بمونم من که بزرگ شدم دیگه نمی ترسم " ، مامان چرا من خودم نمیرم مهد با خانم مدیر صحبت کن خودم از این به بعد برم " ، "مامان چرا خودم نمیرم تنهایی نون بخرم "

و مامان هر بار به طریقی قانعش می کنه که درسته بزرگ شدی و شیرمرد مامانی ولی یه کم دیگه که بزرگتر شدی مامان خودش تو رو تنهایی میفرسته بری نون بخری ، از فروشگاه برای مامان وسایل بخری و خودت تنهایی بری مهد ...

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 8:34 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
ماه مبارک رمضان با وجود سختیهاش ولی دلچسبی خاص خودش رو داره مامانی همیشه ماه رمضان و روزه گرفتن رو دوست داشته الان هم با وجود اینکه تو گرمترین ماه سال داریم روزه میگیریم ولی باز حس خوبی داریم و نوعی رضایت خاطر همراه داره چرا که شیرینی بعد سختی دلچسبه و ...

به نظرم اینجاست که آدم میتونه خودش رو بهتر محک بزنه و با بهره گیری از فرصت ها کلی به خدای خودش نزدیکتر بشه

بی حالی که بعد از ظهرها در پی از دست دادن آب بدن دچارش میشیم و همچنین گرمای روز باعث شده بعد از ظهر ها بعد از اینکه از اداره اومدیم و امیررضا رو هم از مهد آوردیم بخوابیم اونم نه یکی دو ساعت ...

خلاصه اینکه کلی برنامه خوابمون بهم ریخته عزیز دردونه مامانی اکثرا وقتی از مهد میارمش خوابه همونجوری میذارم تا خوابش کامل بشه که معمولا تا ساعت ۵ - ۶ عصر و حتی ساعت ۷ طول میکشه واین باعث میشه شبها دیرتر بخوابه و مشغول تماشای کارتون بشه ...

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

مامانی مخالف تماشای طولانی مدت تلویزیون برای گل پسرش هست برای همین هر از چند دقایقی امیررضا رو صدا می کنه و با پرت کردن حواسش اونو مشغول کاری می کنه تا استراحتی به چشمهای ناز پسرش بده ...

دیر خوابیدن امیررضا باعث میشه صبح ها نتونه به موقع و سرحال از خواب بیدار بشه برای همین همش میگه مامانی من خوابم میاد میخوام بخوابم ...

هر وقت هم صدای قرآن و اذان میاد میگه مامان اذان داد حالا میتونی بخوری

امیررضا تا به حال دو بار سحرهای ماه رمضان بیدار شده و تنها به آب خوردن اکتفا کرده و خوابیده .

خلاصه اینکه خیلی برنامه خوابمون بهم ریخته ...

دیشب این عکس رو گرفتم زمانی که مشغول چیدن سفره افطار بودم و امیررضا که رو تخت خوابیده بود بیدار شد بقیه خوابش رو ، روی سگش ادامه داد و بالاخره با کلی ترفند بیدارش کردم تا شامش رو بخوره

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 8:27 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
از هفته گذشته و با شروع تابستان کلاسهای ژیمناستیک در مهدکودک امیررضا برگزار میشه و روزهای زوج خانم مربی میاد و به بچه ها آموزش میده

مامانی که به دنبال چنین فرصتی بود گل پسرش رو در این کلاسها ثبت نام کرد تا امیررضا پهلوان قهرمان کم کم ورزشهاشو شروع کنه

مامانی تصمیم داره امیررضا این کلاسها را تا جایی که میتونه ادامه بده تا پسری قوی، تندرست، شاد و ورزشکار بشه

به امید موفقیت امیررضا در تمامی زمینه ها ...

                                  خدایا کمکش کن و هیچ وقت پسرم رو تنها نذار

[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 9:58 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

گل پسر ناز مامان دوست داره بعد اینکه نقاشیش رو به مامانی نشون داد مامانی تشویقش کنه و بگه آفرین پیکاسوی مامان ...

همون وقته که عزیز دردونه مامانی خوشحال میگه مامان فقط من پیکاسوی توام هاااا...

نمونه ای از نقاشی های امیررضا که روز به روز در حال پیشرفت هستن و استعدادهای نهفته پسرمامان در حال شکوفا شدن

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 8:23 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
بازم تابستون شد و مثل سال گذشته مهد کودک پنج شنبه ها رو تعطیل کرد فکر مامانی درگیر که روزهای پنج شنبه گل پسرش رو کجا بذاره ؟؟؟

امروز و پنج شنبه هفته گذشته که عزیز دردونه مهمون مامان جون بود تا ببینیم پنج شنبه های بعد چیکار باید کنیم ...

 امیررضا خونه مامان جون که میره خیلی بهش خوش میگذره و دلش میخواد بیشتر بمونه ...

[ پنجشنبه 12 تیر1393 ] [ 12:30 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

جمعه ۶ تیر :

دیروز مراسم عقدکنان خاله زیبا (از دوستان خوب مامانی) بود شب برای مراسم دعوت بودیم

خلاصه با یکی دوساعت تاخیر دسته گلی گرفتیم و رفتیم مراسم 

امیررضا در حال بررسی محتویات سفره عقد

 

آقا سعید و خاله زیبا عزیز و مهربون مبارکه ان شاالله خوشبخت بشید

زیبای عزیز :

 
هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست
مامانی، بابایی و امیررضا پیوند و یکی شدنتان را تبریک میگن ان شاالله همیشه شاد و خوشبخت باشید

تقدیم به عروس و داماد عزیز :

 

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 8:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پنج شنبه ۵ تیر :

محمد صفا پسر خاله پریسا از دوستان عزیز مامانی که ۱۹ خرداد ماه امسال به دنیا اومده و با اومدنش خاله پریسا و آقا مجتبی رو خوشبخت و خوشبخت تر کرده

عزیزم تولدت مبارک

امیررضا و مامانی برای تبریک تولد این کوچولوی ناز رفتن خونشون

 

امیررضا در حال بررسی محمدصفا کوچولو و مقایسه اون با خودش

و اما بعد از بررسی محمدصفا ناز نوبت به بررسی اتاق و وسایلهای کوچولوی ناز رسیده

http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1391247330.gif

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 8:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

یکشنبه ۲۵ تیر :

مراسم جشن آخر سال در مهد کودک فرشته

پسرم امیررضا :

                   مرا هزار امید است

                                            و هر هزار تویی ...

[ سه شنبه 3 تیر1393 ] [ 9:22 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
اول تیرماه ؛ تولد آقابابا عزیز و مامان جون مهربون

تولدتون مبارک و ان شاالله سایه تون همیشه بالا سر ما ...

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 8:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

سلوا سید حمزه دختر همکار مامانی که ۱۱ دی ماه ۹۲ به دنیا اومده و الان حدودا ۶ ماهه است   

[ سه شنبه 27 خرداد1393 ] [ 9:58 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
جمعه ۲۳ خرداد ؛ مصادف با نیمه شعبان و میلاد صاحب الزمان (عج) :

این عید بزرگ بر تمام شیعیان مبارک

مامانی و بابایی و امیررضا ظهر حاضر شدند برن نماز جمعه امیررضا قبل رفتن خیلی بی تابی و گریه کرد چون خوابش میومد سر چیزهای بیخودی بهانه می گرفت مثلا برای لباسهاش....

خلاصه تا رسیدیم امیررضا طبق معمول جاشو و درست کرد و تا خطبه ها تموم بشه خوابید

بعد نماز ، بابایی برای پیتزا مامانی و امیررضا رو مهمون کرد و رفتیم مثلا یه جای با کلاس و پیتزا سفارش دادیم و ...

بعد ناهار با همدیگه رفتیم غریب حسن ، قرار بود به خاطر جشن آقا امام زمان مراسمی ساعت ۶ همان جا برگزار بشه ما هم که زودتر رسیده بودیم نماز خوندیم و دعا کردیم و ...

مراسم تا خواست شروع بشه قبلش سخنرانی شد و امیررضا باز خوابید و وقتی ساعت هشت و نیم رو گذشته بود و میخواستیم برگردیم تو ماشین امیررضا بیدار شد و گفت : جشن نگرفتن ؟ و مامانی کلی خندید چون پسرش از اول تا آخر مراسم با اون همه سر و صدا خوابیده و الان که میخواستیم برگردیم انتظار جشن داشت...

بابایی بخاطر بازی والیبال عجله داشت و میخواست زودتر به خونه برسه و بتونه بازی رو تماشا کنه ...

تازه مسابقه ای هم تو مراسم جشن غریب حسن برگزار شد و سوالی پرسیدن و بابایی جواب داد و برنده شد و کادو کتاب گرفت ...

               

[ شنبه 24 خرداد1393 ] [ 9:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
 

دیروز که رفتم امیررضا رو از مهد بیارم خیلی خوشحال بود و می گفت امروز پسر خوبی بودم و بچه ها رو اذیت نکردم برای همین خانم معلم به من کتاب جایزه داد

تازه بعد رفتن بچه ها و تا مامان برسه فرصتی پیش اومده بود و خانم معلم مهربون کتاب را برای امیررضا خونده بود

امروز صبح امیررضا همون کتاب رو به مهد برد تا خانم معلم برای دوستای دیگه اش هم بخونه

[ پنجشنبه 22 خرداد1393 ] [ 9:24 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

چهارشنبه ۲۱ خرداد:

امیررضا و مامانی به همراه خاله منیر و علیسا بعد جشن فیتیله ها رفتیم پارک ائللر باغی تا کوچولوهای عزیزمون یکم بازی و تفریح کنند و روز خوبشون رو تکمیل کنند

دویدن ها و اون قسمت آب بازیشون خیلی دلچسب و براشون لذتبخش بود

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد1393 ] [ 8:22 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

چهارشنبه ۲۱ خرداد :

قرار بود به همت شهرداری جشنی با حضور عمو فیتیله ها در سالن ورزشگاه تختی ارومیه برگزار بشه با کمک همکار مامانی دو تا بلیط گیر آوردیم و به این جشن رفتیم از خاله منیر و علیسا هم خواستیم تا با ما به این جشن بیان تا بیشتر خوش بگذره

اولش طبق معمول مراسم با تاخیر شروع شد و امیررضا هم که ظهر درست و حسابی نخوابیده بود کسل بود و خوابش میومد

ولی بعد که عمو فیتیله ها اومدن خوشحال شد و با اونا تو شادی همراهی میکرد ، ولی اگه میخوابید خیلی خیلی بهش خوش میگذشت

راستش بیشتر از همه به مامانی خوش گذشت و فارغ از مسائل و غم و غصه ها ساعتی رو خوش گذروند... 

امیررضا درحالی که کلاه علیسا رو گذاشته

 

[ پنجشنبه 22 خرداد1393 ] [ 8:22 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
لجبازی های امیررضا از حد گذشته طوری که مامانی و بابایی رو خیلی کلافه می کنه

دائم برای رسیدن به هدفهاش بداخلاقی و جیغ و داد می کنه و ...

تو یکی از سایتها خوندم ...

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 خرداد1393 ] [ 8:56 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
یه مدته که امیررضا با هر بچه ای روبرو می شه بعد چند دقیقه بازی کردن ، بچه دیگه رو می زنه...

تو مهد هم بارها شده که بچه ها رو زده البته این مال این چند ماه اخیر نیست قبلا هم تو مهد اینچنین رفتارهایی رو  گزارش داده بودن

ماجرا از اینجا شروع میشه که امیررضا چندروزه موقع رفتن یا تو هر فرصت دیگه از مامانی میخواد مهدش رو عوض کنه و میگه مامانی عکسمو از مهد بگیر و تو یه مهد دیگه منو ببر و در بیان دلیلش میگه خانم مدیر رو دوست ندارم و مهدی ببر که خانم مدیر نداشته باشه ...

وقتی بیشتر سوال جوابش می کنم می فهمم که امیررضا تو کلاس شلوغی کرده و بچه های دیگه رو زده و خانم مدیر هم شیطونک مامانی رو تو اتاق خودش برده و روی صندلی نشونده و ازش خواسته تکون نخوره و حالااین بزرگترین تنبیه برای عزیز دردونه مامانی به حساب اومده و هر روز از مامانی میخواد مهدش رو عوض کنه

دیروز مامانی وقتی رفت دنبال امیررضا، فرصتی شد تا با خانم معلم امیررضا صحبت کنه ، خانم معلم می گفت امیررضا ، امیرعطا رو زده و وقتی مامان امیررعطا به خانم معلم می گفته که امیررضا امیرعطا رو زده برای همین پسرش نمیخواد بیاد مهد ، امیررضا شنیده و از اون روز ، یعنی دو سه روزه آرومتر شده و دیگه بچه ها رو اذیت نمیکنه

مامانی و خانم معلم مهربون امیررضا قرار گذاشتن از این به بعد بیشتر با تشویق کردن گل پسر مامانی به هدفشون برسن برای همین دیروز عصر مامانی چند تا کتاب گرفت و امروز اونا رو به خانم مدیر داد تا تو هر فرصت مناسب به عنوان جایزه و برای تشویق کردن به امیررضا ی دسته گل بدن تا هم رفتارهای خوبش تقویت بشه و هم از این طریق به کتاب و کتاب خوندن علاقمند بشه ...

ان شاالله که موفق بشیم

در این خصوص کلی تو اینترنت دنبال مطلب گشتم و یافته هامو تو ادامه مطلب میذارم ...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 خرداد1393 ] [ 8:55 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
سه شنبه ۲۰ خرداد:

ظهر شیرین زنعمو (زنعموی مامانی) ما رو برای ناهار دعوت کرد بابایی که تو اداره بود و قرار بود شب بیاد مامانی و امیررضا با همدیگه رفتن البته با هویج و لوبیا سبز و سبزی که از دیروز گرفته بودن و فرصت پاک کردنشون بوجود نیومده بود تازه جوجه هامون رو هم برداشتیم تا تو حیاطشون بگردن و خاک بازی کنن

امیررضا چون خوابش کامل نشده بود یه کم بیحوصله بود و سر لجبازی داشت ...

[ چهارشنبه 21 خرداد1393 ] [ 8:55 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

دوشنبه ۱۹ خرداد :

عصر مامانی و امیررضا قصد داشتند برن بیرون بگردن ، امیررضا خیلی دلش میخواست سوار اتوبوس بشه از پارسال سوار اتوبوس نشده بود و همش فکر می کنه اتوبوسها با سرعت میرن ، برای همین ماشین خودمون رو بیخیال شدیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم.

سوار اتوبوس شدیم و رفتیم عطایی ، امیررضا خیلی با ذوق همه چی رو نگاه می کرد و انتظار داشت همه چی بخریم خلاصه یه چرخی تو همون خیابون زدیم و مغازه را از دید گذروندیم و کمی میوه خریدیم تا اینکه چشممون به جوجه هاافتا د که آقایی یه گوشه ای داشت می فروخت و بعد اصرار امیررضا که جوجه میخوام و این شد که با دو جوجه تو کیسه سوار اتوبوس شدیم و به خونمون برگشتیم

پارسال همین موقع ها بود که دو تا جوجه خریده بودیم و یکی از اون جوجه ها الان واسه خودش مرغی شده و تخم میذاره

تو راه برگشت امیررضا می گفت مرغم میارم تا برای جوجه هام مامان بشه به محض رسیدن از سوپرمارکت سرکوچه کارتون گرفتیم تا خونه جوجه هامون بشه و برنج و بلغور و آب برای جوجه هامون گذاشتیم تا بخورن و بزرگ بشن

یکی از جوجه ها پرهاش یکم بزرگتر از اون یکی هست و میتونه از کارتون بپره و بیاد بیرون و امیررضا هم میگه این جوجه مثل من شلوغ و باهوشه و میاد بیرون پس این مال منه و اون یکی مال مامانی...

امروز صبح که داشتیم برای اومدن به اداره و امیررضا برای رفتن به مهد آماده می شدیم امیررضا توصیه های لازم رو به جوجه هاش میکرد و بهشون میگفت تا اومدنش مواظب خودشون باشن...

اینم از جوجه سال گذشته که بزرگ شده

 

[ سه شنبه 20 خرداد1393 ] [ 8:46 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضای من

وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

من هرروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم
که تو خلق شده ای برای من، تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی

پسر نازم

 ابرها به آسمان تکیه می کنند

                                     درختان به زمین

                                                          و انسان ها به مهربانی هم

بهترینم

مرد باش زمین به مرد بودنت نیاز داره ...

مرد باش ، مردونه حرف بزن ، مردونه بخند ، مردونه عشق بورز ...

 مردونه گریه کن و مردونه ببخش ...

مرد باش ، نه فقط با جسمت ، با نگاهت ، با احساست ، با آغوشت

 مرد باش و هیچوقت نامردی نکن مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش

 

همیشه شاد یاشیاسان عزیز بالام

[ دوشنبه 19 خرداد1393 ] [ 9:40 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

چند روزه تصمیم گرفتیم پیاده روی هامون رو بیشتر کنیم آخه اضافه وزن داریم برای همین عصرها هر موقع فرصت باشه میریم بیرون پیاده روی ...

برای اینکه گل پسر مامانی خسته نشه و اذیت نکنه سوار چرخ میشه و مامانی و بابایی پیاده ، با اینحال هروقت عزیز دردونه دلش بخواد هم میتونه پیاده بشه و همپای ما پیاده روی کنه

[ یکشنبه 18 خرداد1393 ] [ 8:5 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

شنبه ۱۷ خرداد ؛مامانی دلش گرفته بود برای همین امیررضا و مامانی رفتن خونه خاله منیر و علیسا جون

خاله منیر یکی از بهترین دوستای مامانی هست که از بچگی با هم بزرگ شدن و همیشه همراز هم بودن و هستن

مامانی خیلی دلش میخواد امیررضا و علیسا هم وقتی بزرگ شدن برای هم دوستای خوبی باشن

علیسا جون سه ماه از امیررضا کوچیکتره ، متاسفانه امیررضا خیلی به علیسا زور می گفت و اذیتش می کرد

علیسا جون ببخشید که هم با اسباب بازیهات بازی کردیم و هم اذیتت کردیم

پناهگاه علیسا و جایی که اونجا قایم می شد

 

[ یکشنبه 18 خرداد1393 ] [ 8:5 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پت و مت بدون شرح ؛

[ شنبه 17 خرداد1393 ] [ 14:34 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز من امیررضا هستم و 13 مهر 89 در ارومیه بدنیا اومدم ، از این که وبلاگ منو برای دیدن انتخاب کردید و نظراتتون رو برام به یادگار میگذارید ممنونم
لینک دوستان
موضوعات وب
لینک های مفید