امیررضا و دوستان
خاطرات پسرک نازم
قالب وبلاگ


[ دوشنبه 17 مهر1391 ] [ 9:20 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
عصر فردا چهارشنبه 12 شهریور شروع یه سفر معنوی برای امیررضا ، مامانی و بابایی

ان شاالله قراره بریم مشهد و سالروز میلاد امام رضا (ع) کنار ضریح آقا جشن بگیریم و تکرار کنیم خاطره دو سال پیش سفرمان را ...

 مامانی خیلی خوشحاله ، بابایی این سفر رو ترتیب داده ، امیررضا هم خوشحاله و میگه امام رضا بازم ما رو تولدش دعوت کرده همین طور خوشحاله که میتونه موجهای آبی بره و کلی آب بازی کنه خاطره آب بازی قبلی هنوز از خاطره اش نرفته و دوت داره دوباره باغ وحش مشهد بره و حیوونای وحشی رو دوباره از نزدیک ببینه ...

این بار قصد داریم با تور زیارتی بریم که هم بتونیم بریم قم و حرم حضرت معصومه رو زیارت کنیم ، جمکران ، شاه عبدالعظیم ، قدمگاه و ...

برامون دعا کنید

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 8:15 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 

[ دوشنبه 10 شهریور1393 ] [ 13:32 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
جمعه 7 شهریور ماه ؛ امیررضا به همراه بابایی و مامانی برای دیدن کنسرت موسیقی سنتی ( کنسرت ارکستال گروه روح افزا ) به مجتمع فرهنگی هنری ارومیه میرن این کنسرت برای مامانی جالب بود ولی باب پسند گل پسر نشد و حوصله اش سر می رفت و همش در حال رفت و آمد بود تا اینکه تبلت رو بهش دادیم و دقایقی تونستیم عزیز دردونه رو روی صندلی بنشونیم ...

امیررضا در کنار اعضای گروه موسیقی روح افزا

امیررضا در کنار آقای امیررضا کفاشی آوازخوان گروه روح افزا

[ دوشنبه 10 شهریور1393 ] [ 8:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضا و محمد صفا کوچولوی حدودا سه ماهه در حاشیه مراسم عروسی خاله زیبا:

 

 

[ شنبه 1 شهریور1393 ] [ 8:38 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
پنج شنبه ۳۰ مرداد عروسی خاله زیبا و آقا سعید :

عروس ناز و خوشگل و مهربون با آقا داماد برازنده به لطف الهی زندگی مشترکشون رو آغاز کردند و مامانی از ته دل آرزو داره خوشبخت بشن

http://www.smayly.ru/gallery/big/SpongeBob/41.gif

دیروز امیررضا هنوز تو حال و هوای عروسی بود که گفت: مامانی من عروسم رو با ماشین نمیارم با هواپیما میارم

مامانی هم گفت : امیررضا اونوقت چطوری پشت سرت بیایم بیب بیب کنیم

امیررضا با شه مامان با هلی کوپتر مییارم http://www.smayly.ru/gallery/big/SpongeBob/105.gif

 

[ شنبه 1 شهریور1393 ] [ 8:18 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
چهارشنبه ۲۹ مرداد :

گل پسر عزیز مامان صبح که از خواب بیدار شد از شکم درد نالید و مامانی علتش رو چیپس و کرانچی که دیشب پسرک کوچولوش موقع تماشای کنسرت عروسکی خورده بود حدس زد

مامانی نتونست مرخصی روزانه بگیره برای همین دو ساعتی رو مرخصی گرفت تا امیررضا ناز رو خونه مامان جون برسونه ...

مامان جون می گفت بعد از رفتن مامانی حال امیررضا کاملا خوب شده بود و درخواست صبحانه کرده بود و با اشتهای تمام صبحونه اش رو خورده بود و بعد مشغول بازی و بعدش هم باغچه رفته بودند

مامانی به خاطر اینکه عصر دوباره باید به اداره برمی گشت و کارش تا شب طول می کشید نتونست دنبال امیررضا بره و این شد که پسر ناز مامان شب رو خونه مامان جون سپری کرد ...

[ شنبه 1 شهریور1393 ] [ 8:17 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

یک شنبه ۲۶ مرداد : محوطه بازی فروشگاه رفاه ؛ بعد از خرید و گل پسر مامان در حال بازی

  

http://www.smayly.ru/gallery/big/SpongeBob/125.gif 

 

http://www.smayly.ru/gallery/big/SpongeBob/32.gifhttp://www.smayly.ru/gallery/big/SpongeBob/32.gif

[ شنبه 1 شهریور1393 ] [ 8:13 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
سه شنبه ۲۸ مرداد قرار بود کنسرت عروسکی پچ پچ های پچ پچ برگزار بشه سه تا بلیط تهیه کردیم و شب ساعت ۸ راهی این کنسرت در مجتمع فرهنگی هنری ارومیه شدیم

امیررضا ناز مامان خوشحال بود و از خاطره ای که از برنامه جشن عمو فیتیله ها داشت دلش میخواست زودتر شروع بشه و ببینه

اینم خواننده کوچولوی این کنسرت

و اما شام : بعد کنسرت هم بابایی برای کباب ماهی مهمونمون کرد

[ چهارشنبه 29 مرداد1393 ] [ 12:30 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
جمعه ۲۴ مرداد مامانی باز دلش گرفته بود و یکی از کارایی که تو این مواقع می کنیم اینه که بریم پیش خاله منیر و علیسا جون ، و این شد که مهمون خونشون شدیم و زحمت دادیم و امیررضا و علیسا نیز کلی بازی کردن و ...

موقع خواب اولش کلی بازی درآوردن و با کلک زدن خودشون رو به خواب میزدن ولی بعدش واقعا خوابیدن مثل دو تا فرشته

بعد خواب هم رفتیم محوطه خونه شون و گل پسر مامانی و علیسا جون با بیل و شن کشی که خریده بودیم خاک بازی کردن

توجه توجه : کارگران مشغول کارند لطفا نزدیک نشوید که خاکی خواهید شد

خداقوت عزیزان مامانی

[ شنبه 25 مرداد1393 ] [ 9:24 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
عصر سه شنبه ۲۱ مرداد :

و اما اینجا دعوا بر سر این صندلی بود که در نهایت گل پسر مامانی به لحاظ مهمان نوازیش کوتاه آمد

بررسی اتاق امیررضا

[ پنجشنبه 23 مرداد1393 ] [ 11:28 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ پنجشنبه 23 مرداد1393 ] [ 11:7 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
شنبه ۱۱ مرداد شب حنابندون و یکشنبه مراسم عروسی و شیرینی خوری امیرآقا پسر عمه مامانی و فریبا خانم بود که خیلی خوش گذشت ان شاالله همیشه زندگی خوب و خوشی رو داشته باشن و در کنار هم خوشبخت باشن

برای گل پسر ناز مامان هم عروسی خیلی خوش گذشته بود و کلی شادی و رقص و بازی کرده بود

قبل از رفتن به عروسی، امیررضا با توجه به خاطره ای که از عروسی دایی داشت البته اون موقع کوچیک بود ولی با دیدن دهها بار فیلم عروسی، می گفت : باید اسم منو صدا بزنن و بگن امیررضا افشاری و بعد من برم برقصم خلاصه اینجوری هم شد و موقعی که امیررضا رو صدا زده بودن با کلی خوشحالی رفته بود مامان جون میگفت امیررضا در حیاط تالار بود که شنید اسمش رو صدا میزنن و چنان خوشحال شد و دوید و رفت تا با افتخار شادی کنه و بهش شاباش بدن ، ... چی میشه گفت اینه پسر ناز مامان ...

حاشیه هایی از عروسی

 

 

 

[ دوشنبه 13 مرداد1393 ] [ 8:15 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
چندتا از دندونای امیررضا رو کرم خورده و به قول خانم دکتر که به امیررضا می گفت باید کرم ها رو بگیریم و بشوریم و ... که دیگه پسر مامان رو اذیت نکنه

شنبه ۱۱ مرداد برای پر کردن دندانهای گل پسر مامانی به کلینیک آتیه رفتیم خانم دکتر سپیده عاقلی رو یکی از همکارای مامانی معرفی کرده بود که متخصص کودکانه و کارش خوبه برای همین گل پسر مامانی رو راضی کردیم و با همدیگه رفتیم پیشش و دو تا از دندونای عزیز دردونه که نیاز به عصب کشی هم داشت رو پر کردن ...

آفرین بر امیررضا ؛ گل پسر ناز مامان که خیلی شجاعت از خود نشون داد ....

[ دوشنبه 13 مرداد1393 ] [ 8:14 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ شنبه 11 مرداد1393 ] [ 14:44 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ شنبه 11 مرداد1393 ] [ 14:44 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
خیلی وقت بود که امیررضا همش از بابایی میخواست که به کوه ببردش تا اینکه دو سه روز پیش که داشتیم از جایی برمیگشتیم گل پسر مامان گفت: " بابا پس کی میریم کوه ، همش میگید میریم ولی نمیریم " و بابایی هم بهش گفت که یه روز جمعه با هم میریم ...

خلاصه جمعه ۱۰ مرداد صبح بابایی بدون مقدمه اومد برپا داد که پاشید میخوایم بریم کوه ...

مامانی به خیالش خواب امیررضا کامل نیست و الانه که نازدونه بهانه گیری کنه که دید امیررضا با شنیدن جمله بابایی بیدار شد و مامانی ازش سوال کرد که میخوای بریم پارک و امیررضا از خدا خواسته با خوشحالی موافقت خودش رو اعلام کرد و اینجوری شد که ما صبح جمعه بارو بندیلمون رو بستیم و برای پیاده روی و کوهنوردی به کوه سیر رفتیم ...

امیررضا خیلی خوشحال بود ولی یه کم که راه رفت خسته شد و همش می گفت بابایی بغل ...

 

 

 

[ شنبه 11 مرداد1393 ] [ 14:18 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
ماه رمضان امسال هم تمام شد و خوش به حال کسانی که دست پر از این ماه بیرون اومدن

عید فطر بر همه مبارک

سه شنبه 7 مرداد مصادف با عید سعید فطر ؛ امیررضا همراه با مامانی و بابایی برای نماز عید فطر به مصلی شهرمون رفتن هر چند گل پسر مامانی خواب بود و قبل نماز بیدار شد و بعد درست کردن جاش خوابید و موقع رفتن مامانی بیدارش کرد ...

خلاصه به خونه اومدیم و بعد از صرف صبحانه حسابی برای تبریک عید خونه آقابابا و مامان جون رفتیم و شب برگشتیم .

[ پنجشنبه 9 مرداد1393 ] [ 13:1 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
گل پسر ناز مامان این روزها آرزوهای شیرینی بر زبان می راند که فعلا عملی نیست ولی رسیدن به اونها با خواست خدا و توان بشر غیر قابل دسترسی هم نیست

دیشب که مامانی و امیررضا تو حیاط کوچیک خونمون نشسته بودن امیررضا می گفت " مامانی دلم میخواد برم ماه قدم بزنم ولی امکانش نیست "

یا همون روز می گفت "منم میخوام مثل گنجشک ها پرواز کنم "

[ پنجشنبه 9 مرداد1393 ] [ 8:49 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
حادثه ای که هفته پیش در مهد برای امیررضا رخ داد و گل پسر مامان رو از ناحیه پیشانه مصدوم کرد

البته وقتی میگیم مصدوم شدی ناراحت میشه و همه تقصیرها رو گردن دنیز دوستش میندازه که هنگام دنبال کردن دنیز گل پسر مامان با شوفاژ مهد برخورد کرده و ...

مامانی با دیدن گل پسر خیلی ناراحت شد و امیررضا از ترس درد نذاشت کاری برایش انجام بدیم عکسها یه روز بعدش خونه عمو مهدی (عموی مامانی) گرفته شده و کمی از ورمش کم شده ...

 

 

[ پنجشنبه 2 مرداد1393 ] [ 12:13 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضا در حال خواندن دعای جوشن کبیر ؛ البته مابین خوندن صفحه دیگه رو باز می کرد و دعای فرج رو می خوند

امیررضای باهوش این روزها دعای فرج و سوره ناس رو یاد گرفته و در هر فرصتی برای مامانی میخونه ...

[ دوشنبه 30 تیر1393 ] [ 9:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
یک شنبه 29 تیر ؛ شب خونه عمه فاطمه برای افطار دعوت بودیم

امیررضا ناز مامان در کنار نازنین فاطمه ، آوا و ابوالفضل عزیز کوچولوهای دلبند فامیل 

دختران صورتی پوش که امیدوارم در آینده دوستان خوبی برای هم باشن

و اما ابوالفضل که شیرین و دوست داشتنیه

 

وای که چقدر دلم میخواد محکم بغلش کنم و از بوسهای مخصوص دادا بکنم

نازنین فاطمه ناز با ظرافت خاص دخترانه اش

 

آوای عزیز ناز که بدخواب شده بود و برخلاف همیشه زیاد سر حال نبود

امیررضا و دوستان ناز امیررضا ، همه تون رو دوست دارم و براتون زندگی باسعادت همراه با موفقیت ،  شادکامی ، تندرستی و خوشبختی آرزو دارم

امضا : مامانی

 

[ دوشنبه 30 تیر1393 ] [ 9:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
پنج شنبه ۲۶ تیر ماه - شب حدود ساعت ۱۲ در پارک ائللر باغی :

امشب برای افطار خونه مامان جون دعوت بودیم موقع اومدن امیررضا بهانه گیری میکرد و دلش نمیخواست به خونه برگرده و همش می گفت " من مامان جون رو دوست دارم ، پیش مامان جون می مونم ، بچه مامان جون میشم "

خلاصه با کلی ترفند و با وعده رفتن به پارک حاضر شد همراه مامانی و بابایی به خونه برگرده

برای عملی کردن وعده مون علی رغم خستگی مجبور شدیم پارک ائلر باغی بریم تا گل پسر مامان یکمی بازی کنه و بعد رضایت به خونه رفتن بده

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 10:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

از قدیم ندیما میگفتن واسه کسى بمیر که واست تب کنه...!

قدیمیا چه پر توقع بودن!

امیررضا ی من :

 من واست میمیرم حرفى نیست!

اما پسرک نازم خدا نکنه تو تب کنى...!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 12:25 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
امیررضا ناز مامان این روزا چندین بار شده موقع تماشای کارتون بدو میاد پیش مامان میگه " مامان منم دیگه بزرگ شدم میتونم تنهایی برم جنگل" ، " مامان من دیگه بزرگ شدم میتونم تنها تو خونه بمونم اگه آقا گرگه بیاد یا آقا دزده با تفنگ یا با شمشیرم اونو میکشم " ، " مامان چرا علیسا خونشون تنها مونده بود منم میخوام تنها بمونم من که بزرگ شدم دیگه نمی ترسم " ، مامان چرا من خودم نمیرم مهد با خانم مدیر صحبت کن خودم از این به بعد برم " ، "مامان چرا خودم نمیرم تنهایی نون بخرم "

و مامان هر بار به طریقی قانعش می کنه که درسته بزرگ شدی و شیرمرد مامانی ولی یه کم دیگه که بزرگتر شدی مامان خودش تو رو تنهایی میفرسته بری نون بخری ، از فروشگاه برای مامان وسایل بخری و خودت تنهایی بری مهد ...

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 8:34 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
ماه مبارک رمضان با وجود سختیهاش ولی دلچسبی خاص خودش رو داره مامانی همیشه ماه رمضان و روزه گرفتن رو دوست داشته الان هم با وجود اینکه تو گرمترین ماه سال داریم روزه میگیریم ولی باز حس خوبی داریم و نوعی رضایت خاطر همراه داره چرا که شیرینی بعد سختی دلچسبه و ...

به نظرم اینجاست که آدم میتونه خودش رو بهتر محک بزنه و با بهره گیری از فرصت ها کلی به خدای خودش نزدیکتر بشه

بی حالی که بعد از ظهرها در پی از دست دادن آب بدن دچارش میشیم و همچنین گرمای روز باعث شده بعد از ظهر ها بعد از اینکه از اداره اومدیم و امیررضا رو هم از مهد آوردیم بخوابیم اونم نه یکی دو ساعت ...

خلاصه اینکه کلی برنامه خوابمون بهم ریخته عزیز دردونه مامانی اکثرا وقتی از مهد میارمش خوابه همونجوری میذارم تا خوابش کامل بشه که معمولا تا ساعت ۵ - ۶ عصر و حتی ساعت ۷ طول میکشه واین باعث میشه شبها دیرتر بخوابه و مشغول تماشای کارتون بشه ...

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

مامانی مخالف تماشای طولانی مدت تلویزیون برای گل پسرش هست برای همین هر از چند دقایقی امیررضا رو صدا می کنه و با پرت کردن حواسش اونو مشغول کاری می کنه تا استراحتی به چشمهای ناز پسرش بده ...

دیر خوابیدن امیررضا باعث میشه صبح ها نتونه به موقع و سرحال از خواب بیدار بشه برای همین همش میگه مامانی من خوابم میاد میخوام بخوابم ...

هر وقت هم صدای قرآن و اذان میاد میگه مامان اذان داد حالا میتونی بخوری

امیررضا تا به حال دو بار سحرهای ماه رمضان بیدار شده و تنها به آب خوردن اکتفا کرده و خوابیده .

خلاصه اینکه خیلی برنامه خوابمون بهم ریخته ...

دیشب این عکس رو گرفتم زمانی که مشغول چیدن سفره افطار بودم و امیررضا که رو تخت خوابیده بود بیدار شد بقیه خوابش رو ، روی سگش ادامه داد و بالاخره با کلی ترفند بیدارش کردم تا شامش رو بخوره

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 8:27 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
از هفته گذشته و با شروع تابستان کلاسهای ژیمناستیک در مهدکودک امیررضا برگزار میشه و روزهای زوج خانم مربی میاد و به بچه ها آموزش میده

مامانی که به دنبال چنین فرصتی بود گل پسرش رو در این کلاسها ثبت نام کرد تا امیررضا پهلوان قهرمان کم کم ورزشهاشو شروع کنه

مامانی تصمیم داره امیررضا این کلاسها را تا جایی که میتونه ادامه بده تا پسری قوی، تندرست، شاد و ورزشکار بشه

به امید موفقیت امیررضا در تمامی زمینه ها ...

                                  خدایا کمکش کن و هیچ وقت پسرم رو تنها نذار

[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 9:58 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

گل پسر ناز مامان دوست داره بعد اینکه نقاشیش رو به مامانی نشون داد مامانی تشویقش کنه و بگه آفرین پیکاسوی مامان ...

همون وقته که عزیز دردونه مامانی خوشحال میگه مامان فقط من پیکاسوی توام هاااا...

نمونه ای از نقاشی های امیررضا که روز به روز در حال پیشرفت هستن و استعدادهای نهفته پسرمامان در حال شکوفا شدن

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 8:23 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز من امیررضا هستم و 13 مهر 89 در ارومیه بدنیا اومدم ، از این که وبلاگ منو برای دیدن انتخاب کردید و نظراتتون رو برام به یادگار میگذارید ممنونم
لینک دوستان
موضوعات وب
لینک های مفید