امیررضا و دوستان
خاطرات پسرک نازم
قالب وبلاگ


[ دوشنبه ۱۷ مهر۱۳۹۱ ] [ 9:20 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضا این روزها خیلی به کتاب و کتاب خواندن علاقه پیدا کرده در هر فرصتی که پیدا می کنه ۲۰ - ۳۰ کتاب داستانی رو که داره میاره و از مامانی میخواد براش بخونه ...

یعنی الان امیررضا تقریبا همه شو حفظ کرده و با نگاه کردن به عکسهای کتابها خودش شروع می کنه به قصه گفتن و هر جایی رو هم که بلد نباشه از اونجایی که هوش زیادی داره با استفاده از تخیلات خودش قصه رو تغییر میده و میگه

البته تو این عکس گل پسر ناز مامان در حال بررسی کتابهای دادایی هست...

[ پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ ] [ 9:0 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

شب سه شنبه سبحان جون همراه با خونواده اش برای احوالپرسی از آقابابا اومده بودن خونشون ...

امیررضا در هر فرصتی برای اذیت سبحان جون استفاده می کرد و از اونجایی که سبحان عزیز یک سال از امیررضا بزرگتره بهش یادآوری می کردیم و اونم کاری به گل پسر مامان نداشت ولی شیطون بلای مامانی دست بردار نبود و میگفت من بزرگ شدم و قوی و در پی کشتی گرفتن و زورآزمایی با سبحان جون بود ( البته این حالات امیررضا در پی تهاجمی شدن و اثرات سوء اتفاقهای گذشته بوده که مامانی امیدواره عزیز دردونه اش هر چه زودتر آرامتر و مهربونتر بشه)

[ پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ ] [ 8:58 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پریروز دایی یاسین امیررضا رو برد آرایشگاه و بعد از اصلاح حموم ، مامانی که خوابیده بود با صدای امیررضا بیدار شد و با تغییرات و مرتب شدنش خوشحال ...

دایی جون ممنون و دوستت داریم

[ پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ ] [ 8:56 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ 12:8 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

امیررضا و دوستان نازش ابوالفضل و نازنین فاطمه عزیز

 

[ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ 12:7 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ 12:4 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
چند روز بود که آقابابا بخاطر فشار بالا و گشاد شدن رگهای قلبش بستری و تحت مراقبت بود به لطف خدا یکشنبه مرخص شد و امیررضا و مامانی از اومدن آقابابا مهربونشون خوشحال شدن

 امیررضا همش میگفت آخ جون آقابابا خوب شد آخ جون فشارش کم شد

۳- ۴ روزی که بیمارستان بود مامانی و امیررضا هر روز بهش سر میزدن و برای سلامتیش دعا می کردن

امیررضا حالا یه جورایی با مهمونایی که برای ملاقات و احوال پرسی آقابابا خونشون میان مشغوله و با بچه ها کلی بازی می کنه...

[ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ 11:52 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
چند روز پیش علیساجون همراه با خاله منیر و خاله عاطفه برای دیدن مامانی و امیررضا اومده بودن امیررضا کلی با علیسا بازی کرد و کارتون تماشا کردن و بالاخره هر دو خسته خوابیدن

یکی دو روز قبلش هم سبحان جون همراه با خاله هاجر اومده بودن...

چیزی که این روزها بیشتر مامانی شاهدش هست حس حسادتی هست که این روزها در امیررضا نسبت به بچه ها بیشتر شده ...

[ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ 11:51 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 

 

[ چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ ] [ 10:54 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

گل پسر عزیز مامان موقع غذا خوردن بعد هر لقمه ای که قورت میده اینجوری فیگور میگیره و ماهیچه های قوی خودشو به رخ همه می کشه و سر قوی شدن ماهیچه هاش با دادایی رقابت میکنه ...

[ چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ ] [ 10:51 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
امیررضا به آغوش مامانی برگشت ولی امیررضا امروز با امیررضا چندهفته قبل کلی فرق کرده

یگانه فرزندم به شدت وابسته مامانی بود و جدایی ۸ روزه مامانی و امیررضا باعث شده پسر باهوش و شیرین و کنجکاوم به شدت عصبی، زودرنج، حساس ، پرخاشگر، تهاجمی، بی حوصله و ترسو شود در هر فرصتی مامانی رو محکم بغل میکنه و میگه مامانی دیگه هیچ وقت تنهام نذار ...

پسرم حوصله دیدن هیچ کس رو نداره ، بچه ای که آرام بود و به راحتی خودش  می خوابید الان قبل از خواب کلی بی تابی و گریه می کنه و بعد میخوابه ، مامانی رو میزنه بلافاصله شاید از ترس جدایی فوری میگه مامانی ببخشید نفهمیدم دیگه هیچ وقت اذیتت نمی کنم...

امیررضا عادت داشت هر شب موهای مامانی رو دستش میگرفت نوازش می کرد تا خوابش میگرفت نمیدونم تو این فاصله چطوری خوابیده الان قبل از خواب نمیدونه چطوری خودشو تو آغوش مامانی جا کنه خیلی آشفته است آرامش فرزندم رفته و مامانی با دیدن تمام حرکات فرزندش ناراحت و ناراحت تر میشه و بیشتر بهش محبت می کنه تا آرامش رو به فرزندش برگردونه ...

پسرم از دیروز عصر تب کرده و حوصله نداره دیشب خیلی بیقراری میکرد و مامانی مواظبش بود و آرامش می کرد

پسرم رو به مامان جون سپردم و به اداره اومدم ولی تصمیم دارم مرخصی بگیرم و پیشش برگردم تا کمی بیشتر برایش وقت بگذارم ...

خدا را بر این وضعمان شاهد می گیرم و همه چی رو به اون قادر یکتا می سپارم تنها نگرانیم آینده فرزندم هست...

خدایا به فرزندم صبر، قدرت تحمل و درک مسائل رو بده و حافظش باش

[ دوشنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۲ ] [ 8:6 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
مامانی امروز خوشحاله چرا که دیشب رفتم و امیررضا رو آوردم پیش خودم هر چند موقت باشه ولی من امروز خوشحالم و احساس می کنم جان تازه گرفته ام ...

پسرم رو که در آغوش گرفتم از دلتنگی اش گفت و از اذیت و کتکی که از عمه اش خورده بود و این دل مامانی رو آزرد ؛ چراشو نمی دانم ولی دل پسرم رو شکسته بود و ...

نازنین پسرم غم مخور که خدای بالای سرمان ناظر و شاهد همه چیز هست و نگهدار یگانه فرزندم ...

[ یکشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۲ ] [ 14:14 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
پسر نازنینم ...

دلم برایت تنگ شده بی تابم ، یه لحظه هم از یادم نمیری ، چشمم همه جا دنبال توست

جدایی مادر و فرزند مگر به این آسانی است از جلوی چشمانم برده اند از دلم چی ؟ مگه کسی نمیدونه نمیشه تکه ای رو از وجود کسی جدا کرد و اون فرد همچنان زنده بمونه

من و تو رو از هم جدا کردند تا به هدفشون برسند به چه قیمتی؟ کسانی این کارو کردن که خیلی ادعای مسلمونی و دین و ایمان رو دارند ولی به این راحتی بچه سه ساله رو از مادرش جدا می کنند

پسرم امیررضا غم مخور چرا که ما هم خدایی داریم به همون خدا می سپارمت و همیشه و همه جا دعایم پشت سرت هست

دعا می کنم تنت سالم و دلت شاد باشه و اونقدر در دنیای کودکی غرق باشی که هیچ ناراحتی و غمی بر دل کوچکت نشینه

مامانی دلم نمیخواد تو بازیچه بشی برای همین زیاد اصرار نمی کنم مواظب خودت باش

اگه خوبم ، اگه زنده ام ، اگه سرپا هستم و تحمل می کنم فقط برای اینه که میدونم خوبی و سالم ...

[ پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ ] [ 8:30 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

مامان جونم چه ماهی      قربونت برم الهی

برام زحمت کشیدی        نتیجه شو ببینی

هر وقت میگم چی پرپر    درد پر ، دوا پر

رنج مامان جونم پر       اخم بابا جونم پر

 ***

مامان مهربونم    مامان نازنینم

گر مامانم نبودی    به این خوبی نبودی

بزرگ نمیشدم من    یه ذره بچه بودم

حالا بده اجازه   تا دستتو ببوسم

ای مامان ملوسم    میخوام تو رو ببوسم

 

پسر شیرین زبانم این شعرها رو برای مامانی خونده و مامانی تو گوشیش ضبط کرده تو این چند روز بارها و بارها به صدای امیررضا و شعرهای گل پسرم گوش دادم و ...

پسر عزیزم بدان اگر نمیبینمت دلیل بر فراموش کردنت نیست از زمانی که هنوز چشم به این دنیا باز نکرده بودی و من تنها وجودت را در وجودم احساس کردم شدی پاره ای از وجودم ، جگر گوشه ام ، دلیل زندگیم و من هیچ وقت تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر سالیان طولانی نبینمت فقط بدان یه روز به هم میرسیم پس تا اون روز مواظب خودت باش و زود زود بزرگ شو...

 

[ سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲ ] [ 12:5 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
فرزند دلبندم روزهای دوری از تو چه سخت بر من می گذرند ، آرزو می کنم برای تو اینگونه نباشد من بخاطر تو صبر می کنم و روزهای دوری از پسرکم را با خاطرات شیرینش و دعا برای سلامتی و شادیش سپری می کنم...

عزیز دردانه مامان غصه نخور هر چند میدانم دایگان دلسوزتر از مادر مواظبت خواهند بود و نمیگذارند حتی یادی از من کنی، من هم راضی به ناراحتیت نیستم پس شیرین عسلم خوش باش که من با خوشی تو خوشم...

[ دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ ] [ 12:35 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
امیررضا پسر نازم ...

بهانه زندگی ام مطمئنم تو نیز همچون من از این دوری ناراحت و غصه داری چرا که دوری مادر و فرزند سخت و جانکاهه با این تفاوت که میشه حواست رو پرت کرد و با مشغول کردنت یاد مامان رو از سرت بیرون کرد من چه کنم که سخت ترین کارها نیز لحظه ای یاد تو را از ذهنم بیرون نمیکنه

پسرم به خدا توکل کن و بدان روزی به هم خواهیم رسید نمیدانم چند روز، چند ماه و یا چند سال دیگه ...، فقط بدان دوباره به آغوشم بر می گردی چرا که من به قدرت، حکمت و عدالت خدا ایمان دارم پس تا آن روز صبر کن جان مادر ...

دردانه من داغونم و بی تاب و همه دلداریم می دهند و تسکین و من آرام می شوم فقط در ظاهر، و درونم اما غوغایی است که فقط خود خدا می داند و من ؛ به خدا توکل کردم و همه را به او سپرده ام خدای مهربون هر جا هستی یار و یاورت باشد

فرزندم بدان اگه هستم و نفس می کشم بخاطر وجود یگانه فرزندم هست پس مواظب خودت باش و بزرگ شو...

[ یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ ] [ 7:50 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
برای پسرم امیررضا ...

اگر امروز از هم دوریم به خاطر اینکه خیلی ها نتوانستند خانواده کوچک ما را قبول کنند نتوانستند خوشی و آسایش ما رو ببینند ...

پسر شیرین زبانم ...

اگر امروز از هم دوریم و به جای من کسان دیگری درآغوشت گرفتند بدان از سالیان سال در این فکر بودند و برای جداییمان نقشه می ریختند و امروز به هدف خود رسیدند

جگرگوشه من ...

اگر امروز عده ای از دوری ما شادند و با محبت به تو میخواهند وجدان خود را آرام کنند بدان همان خدایی که با محبت بی دریغش تو رو به من داد شاهد هست تو را به همان خدا می سپارم که هیچ ظلمی بی نتیجه نخواهد ماند

عزیزتر از جانم ...

اگر هزاران سال هم  بگذرد یک ثانیه حتی یک ثانیه هم از فکر و ذهن و قلبم بیرون نخواهی رفت شب روز برای خوشبختی و سلامتی و راحتی و موفقیتت دعا خواهم کرد

پسر مهربان من ...

با اینکه خیلی خیلی کوچکی ولی هوش زیادی داری زمان جداییمان گفتی که نیا اذیت میشی با اینکه میدانم کوچکی ولی درکت بالاست و مسائل را بهتر میفهمی و این تو رو هر روز بیشتر عصبی تر می کرد، دوری مان هر چند سخت است ولی رضایت من به این امر بیشتر برای راحتی توست

روزی میرسه که شیرمردی خواهی شد و اون روز ...

پسرکم بزرگ شو  ، سالم بمان ، خوشبخت شو که من از خدا غیر از این خواسته دیگری ندارم 

[ شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ ] [ 14:32 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پسرم امیررضا!

مرد بودن را در صدای کلفتت نبین! در داشتن سبیل پرپشتت نبین!

مرد بودن را در جایی جستجو کن که دختری در کنارت حس آرامش و امنیت کند! 

از وجودت نترسد!

مرد بودن به قد و قواره و هیکلت نیست!

به داشتن نداشته هایی است که یک زن آن را در وجود تو بیابد!

نرسد روزی که لعنت و آه کسی پشت سر من باشد برای به دنیا آوردنت!

بدان و آگاه باش که آنروز تو مادرت را کشته ای!

پسرم مرد باش

 

(امروز این مطلب رو تو یه جایی خوندم خوشم اومد دیدم منم از پسرم همین خواسته رو دارم شاید یه کم بیشتر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد

امیررضا، تمام هستی نفس و جان منه ، تحقق رویاها و آرزوهای منه و من اگر هستم و نفس میکشم بخاطر پسر نازمه)

پس امیررضا باش و خوشبخت شو تا مامانی خوشبختی رو از نگاهت بخونه و آرامش بگیره

[ سه شنبه ۱ بهمن۱۳۹۲ ] [ 13:35 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
دوشنبه دوم دی ماه اربعین امام حسین بود و مراسم زیارت عاشورا خونمون داشتیم تا قبل از برگزاری مراسم امیررضا تو خونه و مشغول بازی و مثلا کمک به مامانی بود نیم ساعت قبل از شروع مراسم امیررضا همراه با بابایی به خونه آغاجون رفتند تا هم با شلوغیاش مراسم رو بهم نریزه و هم خودش که وقت خوابش هم بود بخوابه و حوصله اش سر نره.

 

[ دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲ ] [ 13:41 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
پنج شنبه ۵ دی ماه خاله زیبا مامانی و امیررضا را برای ناهار دعوت کرد دو تا دیگه از دوستای خاله زیبا هم دعوت بودن ، مامانی بعد از اداره دنبال امیررضا رفت و بعد به خونه خاله زیبا رفتیم

گل پسرم تا میتونست شلوغی کرد و گوشه ای از شلوغ کاریها و شیطنت هاشو به خاله زیبا و دوستاش نشون داد فکر کنم دیگه خاله زیبا دعوتمون نکنه

اصلا احساس غریبه بودن نمی کنی یادم رفت از شیطونیات عکس بگیرم خلاصه اینکه همه اتاقش رو بهم ریختی و تازه پد کامپیوترش رو رو بخاری گذاشته بودی که اگه دیر میفهمیدیم آتش سوزی شده بود و ... یه بار هم به میز گیر کردی و و میز رو انداختی که این یکی صدای بلندتری داشت و باعث ترس همه شد ...

 

[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 13:40 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

یک شنبه اول دی ماه بالاخره دایی یاسین بعد از ده ماه خدمت مقدس سربازی، خدمتش تموم شد و جمعه ۶ دی ماه آقا بابا برای تموم شدن خدمتش گوسفند قربونی کردند و ما هم برای تبریک رفتیم خونه مامان جون.

بیشتر از همه شاید زندایی خوشحال بود و میخندید به دایی و زندایی تبریک میگیم و براشون خوشبختی آرزو داریم

حاضر شدن و رفتنمون یکم طول کشید و امیررضا همش می گفت الان بع بعی رو سر بریدن و آقا بابا و مامان جون خوردند و تموم شد خونه مامان جون که رسیدیم دیدم سر بریدن ولی منتظر ما و مخصوصا امیررضا بودند تا کباب درست کنند. خونواده زندایی هم اومده بودند و ...

عصر هم که عمو عسگر و خونواده اش اومدن و امیررضا کلی با احسان ، امین و آنیل جون بازی کرد.

 

امیررضا و آنیل جون

علی داداش، امین و احسان جون در حال بازی

[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 13:40 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

شب یلدای امسال اول دیدن مامان جون و آقابابا رفتیم و بعد خونه آغاجون.

عمه معصومه و خونواده اش از جلفا اومده بودن و امیررضا کلی با نورا جون دختر عمه اش بازی کرد.

[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 13:38 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پنج شنبه ۲۸ آذر جشن شب یلدا در مهد کودک فرشته :

 

 

[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 13:38 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
چند روزه که پسرک ناز مامان یه روشی رو پیش گرفته و برای رسیدن به خواسته هاش و دررفتن از زیر مسئولیت هاش و کم کاریاش تهدید می کنه

مثلا چند روزه پسرک شیرین زبونم وقتی از دست مامانی و یا بابایی عصبانی میشه یا وقتی کار بدی کرده میگه زنگ میزنم آقابابام بیاد منو ببره خونشون ها ... یا مثلا اگه فلان کار رو نکنی تلویزیون رو میشکنم ها ... اگه فلان چیز رو ندی اسباب بازیهامو میریزم زمین و همه جا پخش می کنم ها ...اگه فلان چیز رو ندی منم بچه ات نمیشم ...

پسر نازم راستش این روزها خیلی شلوغ شدی خیلی خیلی ... باز تو خونه خودمون راحتیم و به بهم ریختگی خونه عادت کردیم ولی وقتی یه جایی مهمون میریم مامانی همش باید حواسش بهت باشه چیزی رو نشکنی، چیزی رو بهم نریزی، جایی رو کثیف نکنی ،چیزی رو پاره نکنی ، از جایی نپری ، چاقو و کاردی دستت نباشه، دیوار خونه کسی رو ننویسی، یخچال کسی رو باز نکنی و سرک نکشی، به تلویزیون کسی دست نزنی و یا روی میز تلویزیون نشینی و ...

[ دوشنبه ۲۵ آذر۱۳۹۲ ] [ 12:38 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 13:6 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
شنبه ۲۳ آذر ماه :

امیررضا در حال برگشت از مهد کودک

[ شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 13:6 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

پنج شنبه ۲۱ آذر:

نزدیکیای ظهر امیررضا و بابایی اول برف حیاط رو پارو کردند

بعد گل پسر مامانی همراه با بابا برف جلوی در خونمون رو پارو کردند و راهی باز کردند

برهان پسر همسایه روبروی و دوست امیررضا تا گل پسر مامانی رو بیرون دید با بیلش اومد

از بازی تو خیابون و جلوی در خونمون خسته نشدند و با هم به پارک محلمون رفتند

 

خلاصه کلی براشون خوش گذشت و کلی با هم بازی کردند و آخر سر هم با زور آوردیمشون

[ شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 13:3 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

[ شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 13:2 ] [ مامان امیررضا ] [ ]

 

[ شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 12:50 ] [ مامان امیررضا ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز من امیررضا هستم و 13 مهر 89 در ارومیه بدنیا اومدم ، از این که وبلاگ منو برای دیدن انتخاب کردید و نظراتتون رو برام به یادگار میگذارید ممنونم
لینک دوستان
موضوعات وب
لینک های مفید